کامران و هومن
زندگی یعنی امید تو به من نشون دادی میرسه صبح سپید تو به من نشون دادی
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |
منتظرم
فعلا بای گلا![]()
![]()
![]()
![]()
گل گلاب.
اومدم داستان آب کنم با لاخره.
یس بفرمایید
:
حرف هومن که تموم شد دکتر گفت:خوب باید بگم که این وضعیت تا دو سه ساعت بعد از
به هوش اومدن عادیه ولی خوب امکانشم هس که چیزی یادش نیاد.فعلا باید یکم بخوابه.
هومن بالا سرم موند تا بخوابم از خواب که یاشدم همچی یادم اومده بود.
هومن:سلام عزیزم
الی:سلام گلم
هومن:الی منو یادت اومد؟
الی:آره عزیزم
هومن منو بوسیدم و بعد رفت نیکا و کامرانو صدا کرد بعد این که با نیکا دس و
رو بزسی کردم رفتم و دس کامران و گرفتم کامران همیشه سفت دس میداد
ولی اینبار نمی تونست دسمو بگیره.
الی:کامران دست چی شده؟
کامران:چییز مهمی نیس
هومن واسم تعریف کرد.
***
یه ماه بعد:
دس کامران خوب شد و همه چیز به روال عادی برگشت
یایان۰
واییییییییی تو رو خدا ببخشید میدونم خیلی هرتکی بود.
ولی منتظر یه سویرایز باشید. تو یه وبلاکه جدید(خیلی زود)
یس فعلا بای باییییی![]()
![]()
سلام سلام سلام دوباره ی سلام گرم به تمام کامران هومن های گل گلاب
من اومدم داستان آپ کنم![]()
ولی قبلش![]()
مرگ مایکل جکسون رو تسلیت میگم
من که خیلی
نا راحت شدم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خوب بریم سراغ داستان![]()
بفرمایید
:
الی:تنهاتون نذاشتم؟
هومن یکم ازم دور شد و گفت:وا الی چرا اینطوری حرف میزنی؟چرا جم میبندی عزیزم؟
الی:وا هومن جون شما چرا انقد خودمونی حرف میزنید؟اصلا من چرا تو بیمارستانم؟
نیکا کجاس؟....
هومن با ناراحتی گفت:الی ینی تو من و یادت نمیاد؟
من:وا هومن جون مگه میشه من شما را یادم نیاد؟من خیلی شما رو دوس دارم....
هومن:الی من دوس پسرتم(
من یه لبخند خیلی کوچیک زدم.الی:
هومن:چرا میخندی جدی میگم
الی:وا مگه دارید بچه خر میکنید هومن جان؟
هومن دیگه چیزی نگفت گوشیش و برداشت
-:الو سلام کامران
-:..........
-:مرسی. کامی الی به هوش اومد
-:.........
-:باشه فقط نیکا رو هم بیار
-:..........
-:بای
هومن:خوب عزیزم الان کامران و نیکا میاند
من:هومن جون میشه بگید چی شده؟
هومن در حالی که گریه می کرد سرش رو برد پایین و گفت:الی منو ببخش...
من دلم واسش رفت بلند شدم و بغلش کردم و گفتم:مگه چی شده عزیزم؟
هومن گفت:الی تو آلزایمر گرفتی.
من خندیدم و گفتم:هومن جون خوبید؟من همه چیز یادمه.
هومن:نه عزیزم یادت نیست......
من:هس
هومن:اصلا بگو ببینم امروز چندمه؟
من:23.5.2007 اااااا فردا تولدمه
هومن با بغض گفت:نه عزیزم الان 2009 هیم
همون موقع در باز شد و کامران و نیکا اومدند تو نیکا من رو بغل کرد منم بغلش
کردم با شنیدن صدای هومن نیکا روش و کرد به هومن.
هومن:الی آلزایمر گرفته
من:نگرفتم
هومن خطاب به کامران و نیکا گفت:دوستیمون یادش نیس.
منم خطاب به نیکا گفتم:من و هومن با هم دوس بودیم؟
نیکا:آره
من:ایول بابا چه شانسی داشتما فک کن.......
کامران:من میرم به دکتر بگم(بازم به عقل کامران)
بعد چند دقیقه یه دکتر اومد تو و کامرانم پشت سرش وارد شد هومن جریان رو واسه
دکتر تعریف کرد.حرف هومن که تموم شد دکتر گفت:خوب باید بگم که......
خوب بچه ها من دیگه باید برم![]()
دوستون دارم![]()
نظر یادتون نره![]()
فعلا بای گلا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دو باره کلی سلام به همه ی کامران هومنی های عزیز ولی این دفعه سلامم پر از شور نیس این
بار دارم با دلی گرفته و پر از غصه بهتون سلام می کنم.
مشکی می نویسم چون این روزا هممون به خاطر اتفاقات اخیری که تو خاک پاک وطنمون افتاده
یه جورایی غصه داریم.
من بعضی وقتا بقضم می ترکه و به خاطر ایرانم هم وطنام و آیندمون گریه میکنم.
چندتا از هنرمندای عزیز این خاک پاک و مقدس تو این چند روز آثاری از خودشون باقی گذاشتن
که به نظر من این کار واقعا قابل تقدیر و ستایشه. نه به خاطر این که با یه صدای پاک و یه آهنگ
سرشار از عشق ارق ملی ما رو به آسونی تحریک کردند بلکه به خاطر این که از دور ترین قسمت
این کره ی خاکی نسبت به سرزمین آریا با ما اظهار همدردی کردند.
نگید وا مگه شق القمر کردند؟ منم می دونم که نکردند ولی این تنها کاری بود که می تونستن
از اون سر دنیا بکنند اونا صدای ما رو به تمام فارسی زبان های این کره ی خاکی رسونندند
ازشون تشکر می کنم نه به خاظر این که این کارا کردند بلکه به خاطر این که می تونستند نکنند
مث خیلی از خواننده های دیگه ولی به خاطره ما کردنند.
من از همینجا از این هنرمندا که(گوگوش.نوشین.داریوش.ابی.سیاوش شمس و کامران و هومن)
هستند تقدیر می کنم.
بچه ها امیدوارم شما هم احساس همدردی کنیید.
تا آپ بعدی بای![]()
مثل همیشه یه دنیا سلام پر شور به تمام کامران هومنی های عزیز![]()
![]()
خوب بریم سراغ داستان
بفرمایید
:
فشار عصبی رویه هومن و نیکا خیلی زیاد شده بود اونقدر که نیکا افسرده شده بود و هومن
از تاریکی می ترسید.
نیکا دس از اذیت کردن هومن بر نداشته بود.کامران هومن دیگه واسه آهنگاشون تصویری
درس نمی کردند هم به خاطره دست کامران و هم به خاطره این که هومن دیگه حال و حوصله
نداشت همه ی آهنگاشون غمگین شده بود و کنسرت نمی ذاشتن هومن در هفته ۳ شبانه
روز توی بیمارستان پیشم بود حالا نه تنها هومن به خاطره بلایی که سرم اومده بود عذاب
وزدان داشت بلکه نیکا هم به خاطره کاری که با دست کامران کرده بود داشت دیوانه می شد
۳ ماه شد ۶ماه ولی نه دست کامران بهتر شده بود و نه من از کما بیرون اومده بودم دکترا
می گفتند بشتر از این نمی شه تخت رو واسه یه کسی که تو کماه اشغال کرد شب آخر بود
فردا دسگاه ها رو ازم قط می کردن اونشب هومن اومد بیمارستان پیشم کامرانم باهاش
اومده بود تا تنها نباشه کامران روی نیمکت رو به رو ی اتاقم نشست و هومن اومد تو بلند بلند
گریه می کرد و فریاد میزد صدای گریه های هومن کامران رو داغون می کرد و دلش رو می شکست
هومن با تمام احساس و وجودش گریه می کرد و فریاد می زد:الهام پاشو توروخدا الهام تنهام نذار
زیر قولت نزن الهام توروخدا برگرد مگه به هم قول نداده بودیم هیچ وقت همدیگه رو ترک نکنیم
مگه قول نداده بودیم همدیگه رو نشکنیم چرا میخوای بشکنیم چرا می خوای اذیتم کنی چرا داری
می ری الی پاشو قول می دم دیگه دستی نکشم قول میدم دیگه همیشه به حرفت گوش کنم
الی نرو پاشو الی تنهام نذار الییییییییییییییییییی
بعد چند ثانیه سکوت دوباره شرو کرد:نه نگو نمیشه بمون واسه همیشه نگو شاید باید جدا شیم
نگو نمیشه من و تو ما شیم نگو که شاید قسمت همین بود که با سکوت شب آشنا شیم نگو
شکستی عهدی که بستی به اون خدایی که می پرستینگو کهتنها گل بهارم فقط تو بودی فقط
تو هستی
الی برگرد
هومن سرش رو گذاشته بود لب تخت و بلند گریه می کرد یهو احساس کرد که من تکون خوردم
سرش و اورد بالا و دید که من به هوش اومدم
من دیدم که هومن داره میاد طرفم تا بغلم کنه.هومن بغلم کرد
الی:سلام هومن جون
هومن:سلام عزیم یه سکوت لذت بخش حاکم بود و من هنوز تو بغل هومن بودم.هومن سکوت رو
شکست و گفت:الی مرسی که تنهام نذاشتی گلم و گونم رو بوسید
الی:تنهاتون نذاشتم؟
هومن یکم ازم دور شد و گفت:وا الی چرا اینطوری حرف میزنی؟چرا جم میبندی عزیزم؟
.........
خوب بچه ها من دیگه باید برم![]()
دوستون دارم
نظر یادتون نره![]()
فعلا بای![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خوبید؟خوشید؟دماغتون چاقه؟چیکارا میکنید؟خوش میگذره؟
اومدم داستان آپ کنم![]()
بفرمایید
:
چیزارا گذاشتیم تو ماشینا را افتادیم.
کمپ خیلی خوش گذشت هومنم که مث هومیشه ناز و خوردنی وبا نمک همش از دستش
مد خندیدیم وای تو این کمپ کامران بیچاره هرچی می گفت که باب میل هومن نبود هومن با
قیجی دنبالش میکرد تا سر موهاش کرم بریزه همیشه هم به وساطت رامین و پدرام کامران
نجات پیدا مد کرد.
تو راه برگشت:
هومن:دستی بکشم؟
من:نه هومن
هومن:بکشم
من:توروخدا
ولی هومن کاره خودشا کرد و دستی کشید ماشین چپ کرد هومن فقط بازوش خراش برداشت
(قربون بازوش)ولی من بیهوش شدم همه ی ماشینای همراهمون زدن کنار نیکا اومد در طرف
منا باز کرد منا بیهوش دید نتونست عکس العملی انجام بده.هومن که نمی دونست من بی هوش
شدم اومد طرفما گفت:الی خوبی؟
نیکا یه نگاه چپ چپ بهش کرد.
هومن:چیه؟
نیکا با چشاش منا به هومن نشون داد.هومن سریع اومد طرفما بقلم کرد.
هومن:کامی یکم آب میاری؟
کامران از تو ماشین یکم آب اورد هومنم یکمشا پاشید به من ولی من به هوش نیومدم پس
بردندم بیمارستان
تو بیمارستان:
دکتر:شما آقای؟
هومن:جعفری هستم
آقای جعفری الهام رفته تو کما
هومن دیگه هیچی نمی شنید با سر گیجه از اتاق بیرون نشست روی نیمکت کنار اتاق اطلاعات
کامران:هومن خوبی؟هومن؟
همون لحظه نیکا اومد
نیکا:هومن الی حالش چطوره؟دکتر چی گفت؟
هومن سرشا گذاشت بین دستاش وگفت:تو کماست
نیکا فورا از دکتر خواست ببینتم دکتر هم نیکا را اورد تو اتاقم بعد چند دقیقه هومن۹ که حالش بهتر
شد با کامران اومدن پیشم.
نیکا:راستی به خانواده ی الی گفتم دارن میان
هومن:همشون؟
نیکا:آره
هومن:من چیکا کنم؟
کامران:هیچ کاری نمیخواد بکنی داداشی
بعد چند دقیقه خانواده ی من اومدن.بابام وقتی هومنا دید محکم زد تو گوشش هونم سرشا
انداخت پایین جای دست بابام روی صورت هومن مونده بود.........
۲ماه گذشت من هنوز تو کما بودم نیکا قصد داشت هومنا بکشه(نیکنداشتیما.دلت میاد؟)
چون دکترا از من قطع امید کرده بودن.
(قربون خودم میرم)
تو اون مدت نیکا همش هومنا اذیت می کرد یه بار که هومن روی تختش دراز
کشیده بود و به عکس دو نفریمون رو دیوار اتاقش زل زده بود و بی صدا گریه می کری کامران
نشسته بود کنارشا دلداریش میداد که یهو نیکا با یه چاقو میره تو اتاق میره بالا سر هومن
چشاشا می بنده و با تمام سرعت چاقو را به طرف شکم هومن حرکت میده هومن هم
چشاشا می بنده و آماده ی مرگ میشه(خدا نکنه میخوام من نباشم که بخواد این اتفاق
واسه هومنم بیفته)یهو نیکا و هومن با شنیدن فریاد کامران چشاشونا باز می کنند.
کامران وقتی دیده بود چاقو داره نزدیک هومن می شه دسشا میاره جلو و چاقو به جای
شکم هومن به دست کامران می خوره(قربون اون دستت بشم من کامرانم)عصب های دست
کامران قطع می شه و کامران دیگه نمی تونه دسشا تکون بده(خدا نکنه)کلاسای فیزیوتراپی
هم هیچ فایده ای نداشتن۳ ماه گذشت فشار روحی رود هومن ونیکا خیلی زیاد بود
اونقد که نیکا افسرده شده بود و هومنم از تاریکی می ترسید.نیکا از اذیت کردن هومن دس
بر نداشته بود.........
خوب بچه ها امیدوارم خوشتون اومده باشه![]()
نظر یادتون نره ها
دو آپ جدید دارم هردوشا بخونید![]()
تا آپ بعدی بای![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام سلام سلام بازم مثل هر دفعه یه دنیا سلام پرشور به تمام کامران هومنی های
گل گلاب.
وای بچه ها من چارم رفتم کنسرت کامران هومن ولی حیف نتونستم باهاشونن عکس بگیرم
در عوض واسه هومن بوس فرستادم اونم واسم دس تکون داد.قربون اون دسش....
وای بچه ها هومن اینطوری خیلی خوشگل تر از موزیک ودیو هاشونه آخه بدبختی کامرانم
قربونش برم الهی اینطوری خوشگل تره.......
خوب دیگه بگذریم....
اومدم واستون داستان آپ کنم
بفرمایید:
طبق گفته های رامین هومن وسط کار ول کرده رفته و روز بعدش هم در حال خوندن یه تیکه از
آهنگ مثل خودت بی هوش میشه.کامران با تمام سرعتش به طرف هومن میدوه و بقلش میکنه
رامین هم یکم آب میریزه رو صورتش تا به هوش بیاد.
وقتی هومن به هوش اومد:
گوشیم زنگ زد.هومن بود دلم نمی خواست جوابشا بدم پس به نیکا گفتم گوشیما جواب بده
و بگه که من دیگه نمی خوام باهاش حرف بزنم.
الی:نیکا گوش منا جواب بده بهش بگو دیگه نمی خوام باهاش حرف بزنم
نیکا:ok
نیکا:الو
هومن:سلام
نیکا:سلام
هومن:گوشیا میدی به الی؟
نیکا:نه
هومن:چرا؟
نیکا:نمیخواد باهات حرف بزنه
هومن:نیکا توروخدا راضیش کن
نیکا:هومن خیلی پرویی با این کارایی که کردی انتظار داری باهات حرف بزنه؟
هومن:توروخدا خوب منم میخوام دلیل کارما بهش بگم.
نیکا:نه
هومن:من الآن میام اونجا تا باهاش حرف بزنم
نیکا:ok بیا
هومن:bye
نیکا:bye
یه 1ساعتی گذشت.هومن اومد من پا tv بودم نیکا درا واسه هومن باز کرد
هومن:سلام
نیکا:سلام
هومن:الی جونم تو جوابما نمیدی؟
الییییی به خدا من اون موقع اصلا نمی فهمیدم دارم چی کا میکنم ۳شب نخوابیده
بودم تا صب با بچه ها استودیو بودیم اعصابم خورد بود خسته بودم ببخشید.
به نشونه ی آشتی لبخند زدم.اومد جلو گوشه ی بلوزما گرفت و هی کشید
هومن:ببخشید ببخشید ببخشید.
من:باشه بابا
هومن:بخشیدی؟ بخشیدی ؟بخشیدی؟
الی:هومن تورو خدا نکن گل من.
هومن:باشه عزیزم
یه لبخند زد و گونما بوسید
هومن:خوب حالا اگه جمع موافقه به افتخار آشتی فردا همگی با چنتا از دوستای هر کدوم بریم
کمپ.
هوه قبول کردیم فریاش قرار بود همه صب ساعت ۶ خونه ما باشند تا با هم راه بیفتیم
همه سر موقع اومدند چیزارا گذاشتیم تو ماشینا و رائ افتاییم........
خوب بچه ها من دیگه باید برم![]()
فعلا بای![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مرسی از نظرهای قشنگتون![]()
خوب بریم سراغ داستان
:
اولین دیدارمون مثه برق گذشت.رابطمون روز به روز صمیمی تر میشد.یه بار رفته بودم خونشون
داشتم تو لیوانی که قبلا بهش هدیه داده بودم نسکافه می خوردم.
الی:هومی اینا بذار تو ظرفشویی هومن:خودت پا داری.رفتم طرف ظرفشویی تا خودم بذارمش
اونجا.یه دفعه هومن اومد جلوم لیوانا از دستم گرفت و انداخت رو زمین و شکستش.
الی:هومن دیوانه شدی؟چرا شکستیش؟هومن:نه دیوانه نشدم.می خوام چیکا؟الی:هوووومن؟
هومن:ناز نکن خیال کردی عاشقه چشا ابروتم؟الی:هومن نیستی؟هومن:نه خوشگلی؟
خیلی ناراحت شدم.رفتم خونمون.
یکی دو ساعتی گذشت فقط داشتم گریه میکردم.گوشیم زنگ زد کامران بود.
الی:بله؟کامران:سلام الی.الی:سلام.کامران:تو هم که داری گریه میکنی چی شده؟-:من هم؟
-:آره هومن هم داره گریه میکنه.-:مگه مردا هم عاطفه دارند؟-:کوتا بیا بگو چی شده؟-:برو از
هومن خان بپرس.-:نمیگه.-:حق داره منم بودم روم نمیشد بگم.-:خوب بگو دیگه.-:برو از خودش
بپرس شاید خجالت بکشه یکم آدم شه.-:الییی بگووو. واسش تعریف کردم باور نمیکرد.
توخونه ی کامران هومن:
هومن تو خجالت نمیکشی؟این چه کاریه با دختر مردم کردی؟پاشو برو بخواب فردا ساعت ۶ باید
بریم استادیو.
طبق گفته های رامین هومن وسط کار ول کرده رفته و روز بعدش هم...
خوب دیگه من باید برم بازم میام واستون داستان می نویسم![]()
نظر یادتون نه![]()
فعلا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آقا تبریک تولد هومن جون مبارک باشه![]()
![]()
![]()
خوب حالا بریم سراغ جواب نظرا![]()
۱-مرسی از لطفت اشکان جون
بازم به من سر بزن
بای![]()
۲-پیمان جون میبینمت![]()
منتظر بقیه ی نظرای قشنگت هستم
ولی خواهشا دیگه آرزو نکن![]()
خوب بچه ها دفه بدی پنشمبه جمه میام داستان آپ کنم![]()
خوب فعلا بای بای![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آقا تبریک:
تولد کامران جون مبارک باشه![]()
![]()
![]()
![]()
آهنگ جدید از آلبوم کنسرتتعطیله مبارک باشه![]()
وای خدایا دیدید چقد ناز شده بودند؟![]()
وای گوگولیییی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خوب من فقط اومده بودم تبریک بگم
آقا بازم مبارکه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خوب ما دیگه رفتیم![]()
بای بای![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زندگی یعنی امید تو به من نشون دادی میرسه صبح سپید تو به من نشون دادی
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |
زندگی یعنی امید تو به من نشون دادی میرسه صبح سپید تو به من نشون دادی
| :قالبساز: :بهاربیست: |
|
|
||||
| ||||
|
|
||||